هفته پیش رفتم امامزاده نزدیک دانشگاه..
وقتی وارد امامزاده شدم و چشمم به ضریح افتاد یه جوری شدم! تمام وجودم یخ کرد..احساس کردم یه چیزی که خیلی وقت بود گم کرده بودم دوباره پیدا کردم.. یه حسی که خیلی دلم واسش تنگ شده بود..
دلم تنگ شده بود واسه اینکه سرمو تکیه بدم به ضریح و واسه خودم اشک بریزم..دلم تنگ شده بود واسه اینکه تو یه مکان متبرکه بشینم و دعا بخونم...قبل از مکه و مدینه آخرین باری که این حس ها رو تجربه کردم تو سوریه بود..تو مشهد با اون شلوغی هیچ وقت نمی شد به این خلوت رسید..
هر کی یه گوشه نشسته و داره واسه خودش زمزمه میکنه..امامزاده خیلی کوچیک و خلوته..یه سکوت خاصی هم داره..![]()
احساس میکنم خیلی چیزها رو از دست دادم..خیلی حس ها..من از موقعی که از عمره برگشتم و روز به روز افت کردم هیچ جای زیارتی نرفته بودم.. هیچ جا خودمو خالی نکرده بودم واسه همین روز به روز دلم پُرتر و بغضم عمیق تر می شد.چون همه فکرم رو اون سفر متمرکز شده بود.. احساس میکردم جز اونجا هیچ جا درد من تسکین پیدا نمیکنه..اما حالا میبینم نه! ما آدما میتونیم نیاز های معنویمونو هر جا که بخواهیم پیدا کنیم..حتی تو یه امامزاده کوچیک با اون همه بزرگی!
خدایا شکرت..
- کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
پیوست۱- بعضی روزها بدجوری دلم میگیره..واسه روزهای خوب..واسه خاطرات خوب..واسه گذشته خودم..واسه خیلی چیزا و خیلی روزها و خیلی آدما که الان از دستشون دادم...منو ببخشید به خاطر اینهمه پراکنده گویی هام!
پیوست۲- هفته پیش سر کلاس اندیشه استادمون چیز جالبی گفت..می گفت اگه همه حروف مقطعه قرآن رو بدون تکرار کنار هم قرار بدیم به یه جمله می رسیم: صِراطٌ علیٌ حقٌّ یُمسِکهُ ((راه علی حق است پس به ان تمسک جویید)) اینم یه برهان برای حقانیت شیعه!
در کار اين دنيا چه گفتند
گفتند: بايد سوخت
گفتند: بايد ساخت
گفتيم بايد سوخت،
اما نه با دنيا
که دنيا را!
گفتيم بايد ساخت،
اما نه با دنيا
که دنيا را!
(زنده ياد امين پور)
